تبليغاتX
دبستان اشعارم........................
 

بنام خدا

 دست کاری می کند این آشنا

 دین و دینارم ربوده در خفا

 من نمی دانم سمیرا و ثریای کی ام

 من نمی دانم تا کدامین ثانیه من باقی ام

لحظه لحظه می کشد این جان من

این غزل ها می سرایند حال من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:10  توسط سمیرا  | 

 

 

 

با من چه می کنی با من که خسته ام

از شب گذشته و با تو نشسته ام 

از حجب آسمان ابری  ببسته ام

در زیر سایه ات چتری شکسته ام

از آن هوای تو باران گرفته ام

دل دل کند دلم پایان گرفته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:3  توسط سمیرا  | 

 

 

 

عشقی سراپای وجودم را گرفته 

انگار مادر باز برایم داروی دیگر گرفته 

این فصل مردن آشنای کودکی هاست  

سر فصل این عشقم خدای عاشقی هاست 

انگار زلیخایی شده آن لحظه ی کنج شقاوت 

این بار رویایی شده این ساعت صدها سخاوت 

فصلی میان گیسوانم جا گرفته 

پیله زده افکار من پروانه ای دیگر گرفته

دیوانه ای بر شعر من خنجر کشیده

انگار گلوی شاعرم  با شعر بریده

مست است فضای این غزل های درونم

اکنون بیار جامی برای این جنونم

 پروانه ام از پیله ام بیرون پریدم

پیراهن عشقت را دیروز در شعرم دریدم

قلبی میان شهر آشوب می کرد

معشوقه در آسمان بود

او در زمین پاکوب می کرد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:34  توسط سمیرا  | 

بنام خدا

 

زیر آسمون این شهر من و تو تنها نشستیتم

قاصدک خبر نداره من و تو باز دلو بستیم

توی کوره راه این شهر

 که می شه خدا رو حس کرد

تو می گی فایده نداره خدا رو باید نظر کرد

حالا که قصه بهونه است

ونشوندن و نموندن دلیل خوب ترونه ست

سهم من یه فصل زرده

چیدن گل با تگرگه

بیا تا آشتی بدیم ما بهارو با این جدایی

بزنیم نقشی برای عاشق پاشنه طلایی

تا خدا روی سر ما آسمونو ابری نکرده

چتری از چشماش بگیرم تا دلش جارو نکرده

حالا حالا همین حالا بریم از خدا بگیریم دونه های ناز بارون

 تا بریزیم توی اون سفال بی آب و  چشمای  نازگل خاتون

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:0  توسط سمیرا  | 

 

 

این خانه ی من عشق به ویرانه ندارم

این رود بس است میل به کاشانه ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:46  توسط سمیرا  | 

بنام خدا

 

به یک غزل شادم و بایک غزل به آینه می برم تو را

گویم سپاس آن قدمت اینک به خانه می برم تو را

بی رنگ و بی اشاره ای از خفته هیاهوی من

بی سرو و بی پناهی ای مادر آرزوی من

اکنون ببینیم پریشان و دربدر

این یک غزل بس است با من بکن سفر

دیوانه ای در مزرعه دوست برانگشت تو جنبید

آرام و با صفای دلش پروای دل بدید

آن قافیه از کلام طلایی ایی ات

اینک نشانده دل بر کوزه سفالیت

حال که قصد من امروز چنین است برای دوست

اینک ستاره چین شب شده در جستجوست

بر آن فراز قلم های بی سرم

اکنون سری بیاورم از کوی دلبرم

دیوانه ای که در قلمش آه دلش بریخت

آب دلش بخورد وبا یک نظر گسیخت

اینک تراوزی زمان می برد قافیه ام

نزد ترازنده علم و به دل بگو تو حافظا که من همان عشق سعدی ام

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:27  توسط سمیرا  | 

 

 بنام خدا

 

 

آمده ام آب حیاتم دهی

مست شرابم پناهم دهی

آمده ام کوی تو ای غمگسار

از تو خبر می برم اکنون شمار

تا که به زین سفر آراییم

مست وخرامان پذیرایی ام

آمده ام شام کبابم دهی

لقمه چربی به شرابم دهی

آمده ام طره پریشان کنم

آن نگهم در نگهت گم کنم

آمده ام سوی تو ای پادشاه

طره پریشان بکردم

بکن اکنون نگاه

حال به دنبال پریشانی ام

ابر و مه ای نیست

به ذهن طوفانی ام

طرد زخودآرایی ام تو مکن

ره برفتم رهم گم مکن

حال پذیرایی من یک غزل

مه غزلم را ببستم بر بغل

 

اگه کم و کسری داره به بزرگواری خودتون ببخشید اخه از این ذهن کوچیک بیشتر بر نمی اید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:46  توسط سمیرا  | 

 

بنام خدا ی مهربان

 

به یک بهانه زنده و به یک بهانه زنده میمیرم

چون تویی قصد حجازم

برای شعر تو من اجازه هم نمی گیرم

به یک صدا نرسم که نجوا بکنم عاشقیم

می دانم زنده زنده در رکاب قدمت زنده میمیرم

مرا یک غزل با تو بس است اختیاری نیست

چو دل بکرده هوس یاری نیست

چه رقعه ها که نوشتم چه ناله ها که خموش

چو آشنای قدیمی که قصه می داند

مرا ببر به سرایی که عاشقم بیهوش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:43  توسط سمیرا  | 

 

بنام خدا

به یک غزل چو تمنای عاشقی کردم

گهی بمرده دلم  گهی دعا کردم

اجابتم ننمودی که سجده ی تو نهم

روم به عذر نگاهت نبات دل بخرم

قسم به واژه نامت که بی رمق زمنند

به حسن و حجب و مقامت که لطف داداری

بیا بخر نظرم که خفته در نگهم به خواب و بیداری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:16  توسط سمیرا  | 

 

بنام خدا

 

با یک بغل زتماشای دیدنت

اکنون بیامدم که هویدا ببینیم

اکنون که زمان می گذرد

نبض من نفس است

تا عشق به سجده نیارم

دیوانه را همین سزا بس است

از کوی آشنا چو گذر کرد آدمی

از دل بپرسید که مبادا رو نهی به خمی

گر آشنا بود نگهش

ایما بکن  به آن نظرش که آشنای منی

گر یاد بردی که آرزوی سحری

من هم فروخته مرغ نگهم به چوپان دربدری

از آن نظرش خموش ماند حکایت من

حکایتی که چنین است

چرا نوشته ای تودفتر من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:41  توسط سمیرا  | 

 

به نا خدا 

 

زمانه گذشت و سوالی بکرد

جوابی به دادم ،جوابم بکرد

به این سو و آن سو  کشد این تنم

سخن در دهان بود ولی آن ربود پیرهنم

پریشان و آرام خزید از برم

نگاهی بکرد و بخواند دفترم

پریشان آغوش سخن باز کرد

نبردم سخن به برش ،چنین آغاز کرد

من از آن دوران کودکی

هم آغوش سحر بود رودکی

غزل هایم به نام تواین گونه سوخت

کسی چون تو پیدا نکرد

چو ماهی فروشان دلم ماهی فروخت 

غزل هایی چو نامت مرا از یاد برد

چو پاییز بیامد مرا باد برد

تو را یاد نیست که من کیستم

غزل های دلت بودم و شادم زاین زیستن 

در آن بزم باده فروشان تهی بود  جام من

چو من سر کشیدم جام میم

 تمام غرل ها بریختند بر پیرهنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:53  توسط سمیرا  | 

 

بذار این بار بمیرم من

بذار حق خودم بازم زاین شب ها بگیرم من

بذار این بار بمیرم من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:6  توسط سمیرا  | 

 

بنام خدا 

 

می خوام از خودم جدا شم

می خوام نزدیک خداشم

می خوام آلوده نمیرم

 دور بشم ازاین جدایی

دست گرمتو بگیرم

توتیا بده به دستم

 به خدا ، خدا پرستم

چرا این جوری نشستم

چرا غم گرفته دستم

چه جوری من بنویسم

شوق بودن دوباره

با تو بودن می دونستم

راهی دیگه ای نداره

دل من خالی  نمی شه

چیزی حالیش هم نمی شه

به جورایی نمی دونم

 شبیه خیلی ها میشه 

گاهی ادای شاعرا رو واسه خودش می گیره

صدای پای تو سهراب ،

 خواب پروین توی چشماش به خدا چه زود می میره

نفس های گر گرفته اینجوری خالی نمی شن

پله های آسمون هم یه جوری آسانسوری شن

شاید این جوری بتونم دفتری پر از گلایه

پرراز اون نقش های سایه

جوهر ی تازه بگیرم از اون گرگ همسایه

حالا که کرسی حرفام دیگه انگاری شکسته

میرم چوب تازه ای بگیرم واسه اون که کرسی بسازه

 

اینا هم یه جورایی تراوش ذهن کوچیک منه  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:11  توسط سمیرا  | 

 

 

زمین اندر نگاهی شد مهیا

چو سقفش آسمان بود رفت تا ثریا

خدایی دارم از جنس کتابش

زمین و آسمان وصل است به نامش

چو اندر قعر دریا گل نهادند

مرا از گل دل بابل نهادند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:16  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:25  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:59  توسط سمیرا  | 

 

 

نزار خراب بشه تو باز حکایتت روی سرم

نزار که تکراری بشن آدمای دوروبرم

بزا یه لحظه فکر کنم

کمی جدا بشم ازاین فکرای بس منتظرم

شعرام دیگه شرمنده ان بس که حکایتت شدند

هق هق شبهای منم شکایت  دلت شدند

دل دیوونه ی من بد جوری افتاده به پات

نمی دونی هق هقش می ره تا اون سر حیاط

حالا که خاطره هام ثبت دقایقت شدند

این جوری تا نکن با من بد جوری عاشقت شدم

حالا که خاطره هام تو سفرت  پیاده اند

بغض چشمامو شکستی

می گی من عشق جاده ام

جاده که عشقی نداره

عابر پیاده هستش

که گل رو واست  هدیه می یاره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:27  توسط سمیرا  | 

 

دگر از آن گره های دو لبت ذکر شب هایی بسازم که نپرس

دگر انگار نسیم بدنت خوشتر از عطر دکان پدر است

شاید این بار به لعل دو لبت غازه از دست عروسک فروشان بخرم

بفروشم به کسی که بگیرد زدستان من پیر نفسی

شاید این بار با رغم دل دانای کسیِ

هوسی تازه بگیرم برای جرسی

چو نکو نام نبود هم نفسم برده از یاد تمام هوسم

دگر از باده و افسانه و ساغر

 ببرم من خبری سوی ای تو ی تهمتن ماه دلاور

دگر از ماهی مژگان صنم که به بحر آورد این چشم به دستان تو من

اگر یاد آوری روزی که چون کودک به دستانت قلم بستم

 چو جوهر در قلم بود و من اینگونه چرا خستم

قلم را در چه بگذارم

زالطاف که بردارم

به آوا ز کدام نازت بگردم شاد پروازت

اگر خواهی دلی در جستجوی ساغری باشد

مگو با وی چنین کردی

مرا از شهر عشاق هم تو دیوانه به در کردی

مرا با عشق چه کاری بود چرا چشمت کاری بود

چرا شعر تو چشمانم برایم سوگواری بود

چرا شعله کشد بازم به الطاف شبانگاهم

چرا بیگانه مستم من

چرا بازم دوباره باز

 تو را جای خدایم می پرستم من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:31  توسط سمیرا  | 

 

سکوت می کند دوباره این شبم

              سکوت می کند

 عبور می کند دوباره دفترم

 ز زخم آسمان پیکرم

 نگاه این زمین و آفتاب این فلک

 کشد زبانه سوی من چرا

                ُ چرا این آتش لهب

فلک ز این زمین زمانه را زمان داد

زبان در این دهان ولی چرا

چرا به اذن این لبان سخن نمی برد زبان

چرا.....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:16  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:24  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 17:6  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 17:1  توسط سمیرا  | 

 

 

صدایم کن

 ولی باز

 از نگاهی دور

 مرا از خود    

  رهایم کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:11  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:54  توسط سمیرا  | 

 

بنام تنها یادگار دلهای پاک

 

ماهی چشمانم آب دلم می خورد

دوراز تو ای دریا موج به دریا برد

پرواز را بازم آرام می خواند

در کنج شب هایم ، انگار نماز می خواند

در کوچه پس کوچه بازم صدا پیچید

آوازاین کولی در ذهن من روئید

ازتربت دریا ماهی وجود آمد

از قدرت اشکال نقشی پدید آمد

از پژواک این شب ها ،شبو و پیچک ها

خرسند و آهسته از این بر آمد ها

دستم به دنبالش در حوضچه ی آبی

از بوته ی ناز و پر های مرغابی

از آن قلم که با ناز در دست کودک بود

انگار حک می کرد آ آفرینش را  

با ب بهانه را در دست مادر داد

با  میم مادر را در قلب خودش جا داد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 9:38  توسط سمیرا  | 

 

میان آن دو مژگانت بهاری سبز می بینم

 به آغوش چمن لاله برایت خواب می بینم

به چشمانت قسم خوردم روجا باشد پناه من

 ولی افسوس ندانستی دل تو بود گناه من

تو آهوی چمن باشی و من مستم به  میخانه

 چرا با من نمی مانی

 تویی مینوی ای خانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:37  توسط سمیرا  | 

 

بنام تنها یادگار دلهای پاک

 

برایت قصه می سازم دوباره

 

غزل نیست اندر این شعرم چه چاره

 

غزل ها را چه زیبا گفتند حافظان دل

 

ولی من  مانده ام اندر کف گل

 

من از آه تگرگ و شستن رود

 

زدست ماهیان ماهی گرفتم

 

من از آن قلب قرآنم دوباره 

 

زدست حافظان جوهر گرفتم

 

من از ترس دلم شب ها هنوزم

 

کمی زود تر ز اسپندان  بسوزم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:30  توسط سمیرا  | 

 

                                                   

بار دیگر نگهم در نگهت خواب بماند

کاروان رفت ولی باز نگهش در نگهم جا بماند

آشفته و حیران به سوی سفر است

درگیر کدامین نگه بی ضرر است

در آن نگهت ماند کتابی که نوشتم

بی تو به ثریا نرود این دل من ،  با تو بهشتم

در آن نگهت شد خزان رنگ رخ من

آشفته وحیران  شود بی تو کتاب و دفتر من

شیشه هم خورد ترک از ا فکار تر من

آینه هم قدر مرا خوب ندانست

خطی بکشد کج به امواج شب من

قفلش بکنم این کتاب که می و میخانه حرام است

بر من نظر اندازد آن دل که نگاهش نگران است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:0  توسط سمیرا  | 

 

هوالمحبوب

 

قاب چشمات نداره هیچ دوره گردی

شال گیسوت نداره هیچ گل زردی

تو و اون ثانیه هایی که منو درگیرخودم کرد

از میون زلف پریشون  گلی رو گیس تو خم کرد

وسط غروب  دریا که همش بغض ترانست

میشه لالایی تو حس کرد

میون لعل لب تو می شه اون رز رو جرس کرد

حالا که شب ها پرنده دلش از جایی  می گیره

نمی دونه بره بالا یا که رو زمین بمیره

حالا که یاس و غزلهام با سلامش تو رو بخشید

حالا که مهتاب و خورشید دور چشمای تو چرخید

می مونی تو نیمه راه و می گی که خسته شدم من

آخه تو نمی دونی راضی کردنش چه سخته این دل دیوونه ی من

جزر و مد شعرای من همشون بهونه هستند

حافظ و سعدی نداره همشون واسه تو  هستند

حالا می گی من کی هستم

من اونی هستم که دور چشمات سایه بستم

رو گونه ی تب کرده ی تو به آرومی الف نشستم

تا به هوش اومدی تو باز، رز لب هاتو شکستم 

میون زلف  تو بازم پنهونی یه گل گذاشتم

تا به نقطه برسی تو من از این قصه گذشتم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:42  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:38  توسط سمیرا  |